پریشانی های ذهن یه بنده خدا
  
 یه جایی واسه اینکه بنویسم تا شاید بهم کمک کنه
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
مشدی حسن

 

 

کلیپ شعر ضمیمه شده. توصیه میکنم حتما ببینیدش

 

 

ای جماعت چطوره حالاتتون ، قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم نشه ، از سر بنده سایتون کم نشه

رازو نیاز بندگیتون درست ، حساب کتاب زندگیتون درست

باز یه هوا دلم گرفته امروز ، جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسینیش نمیدونم چرا ، بِینی و بِینیش نمیدونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا ، حال نمیدون مثل قدیما دوستا

شاپرک ها به نیش مجهز شدن ، غریب گَزا هم آشنا گَز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بستس ، سرزنشم نکن دلم شکسته س

آدم دل شکسته بهش هَرَج نیست ، شعر شکسته بهش هَرَج نیست

تا که میوفته دندونای شیری ، روی سرت میشینه برف پیری

کمیسیون مرگ میشه تشکیل ، درو میشن بزرگترای فامیل

یه دفعه همکلاسیا پیر میشن ، همبازیها پیر و زمین گیر میشن

دمق نمونده تا بریم صبح زود ، پیاده تا امامزاده داوود

گذشت دوره ای که ماه یکی بود ، خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های قرضی صناعت ، عشق و گرفتن از شما جماعت

درسته که دیگه توی شهر ما نیست ، دلی که مثل کاروانسرا نیست

یه چیزی میگم ایشالله دلخور نشین ، قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد شهر دوده ، قربون شکل ماه هرچی مرده

مردای ده مردای کاه و گندم ، مردای ده مردای خوان هشتم

مردان پشت کوه مثل خورشید ، تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چپق به پَر شالشون ، لشکر بچه ها به دنبالشون

بیل و کلنگشون همیشه براق ، قلیونشون برا دماغشون چاق

صبح سحر پامیشن از رختخواب ، یکسره روپان تا غروب آفتاب

چهارتای رستمن به قد و قامت ، هیکلشون توپ تنشون سلامت

نبوده غیر گرده گُلاشون ، غبار گر نشسته رو کُلاشون

کلامشون دعا دعاشون روا ، سلام و نون و عشقشون بی ریا

مردای نازدار مردای شهرن ، با خودشون همین قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه ی بی دلیل ، مردای سرشکسته ی زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول ، مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین میکنن به جاده ، اگر برن چهارتا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری ، تازه دوساعتم اضافه کاری

توی رگاشون میکشه تنوره ، تری گلیسیرین و قند و اوره

انگار اتیش گرفته ترمه هاشون ، همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیرِ دست ترشی و عبوسی ، به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مزان شک ها ، دائرة المعارف کلک ها

بچه به دنیا میارن با نزول ، اغلبشون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم میزنن ، پشت سر اما واسه هم میزنن

اینجا مهم فقط مقام و پُسته ، مردای شهر کارشون درسته

مشدی حسن چای و سماورت کو ، سینی یاقالی و گلپرت کو

ای به فدای ریخت و شکل پیپت ، بوی چپق نمیده عِطر پیپت

مشدی حسن قربون میز و فایلت ، قربون زنگ گوشی موبایلت

اونکه دهاتی و نجیبه مشدی ، میون شهری ها غریبه مشدی

قدیم ترا قاتله صفت داشت ، دزد سرگردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود ، آدم کشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی عصر سی دی ، بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

تقی به فکر رونق نقی نیست ، کسی به فکر نفع اون یکی نیست

مقاله ها پشت هم اندازیه ، حناب و باند و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت ، صراط مستقیم زیادمون رفت

ارزشمون به طول و عرض میزه ، چقدر میزو صندلی عزیزه

تموم فکر وذکرمون همینه ، که هیشکی پشت میزمون نشینه

یه عمره دو دو زده چشم و چالت ، که خش نیفته روی میز کارت

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود ، میز ریاست سرزانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت ، وفا به صاحبای قبل ما داشت

قدیم که نرخها به طالبش بود ، ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر میشِست ، جون سه چار تا پله پایین تر میشِست

معنی شآن و رتبه یادشون بود ، حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه ، دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن ، رفوزه ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اونقدر درامه ، که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی ، دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاٌ شعرم اگه غمین بود ، به قول خواجه خاطرم حزین بود

دعا کنیم تا حالمون خوب بشه ، تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

http://www.4shared.com/file/45721228/6798994b/__online.html

 

 

 


 
جمعه 2 فروردین ماه سال 1387
بهار آمد
بهار آمد با صفا و شادابی ، آمد و عالم را دگرگون کرد ، گویی بهار رستاخیز طبیعت است ،

من هم می خواهم با دگرگونی عالم ، هماهنگ شوم ، می خواهم اینبار تنها به جای دیدن سفره ی هفت سین سفره ی قلبم را بچینم ، سفره ای مملو از مهر و محبت ، سفره ای خالی از کینه ، خالی از حسد ، خالی از ریا ، سفره ای خالی از وابستگی ها ؛

می خواهم سفره ی دلم را از نو بچینم ، می خواهم به جای دغدغه ی جور کردن سینش به فکر پر کردن دینش باشم ، می خواهم نگران لبریز کردنش باشم از خدا ؛

می خواهم سفره ی دلم را به امام زمانم بسپارم تا با سلیقه خود بچیند ، میخواهم زیبایش کنم

یا علی
هادی ح

 
یکشنبه 9 دی ماه سال 1386
گریستن

گریستم

آری گریستم . اما اینبار آن گریستنی نبود که آرامم کند.

بر گریستنم گریستم . گریستنی که زاریم را فهماند . روی فکر کردن به خدا را هم ندارم .

شرمسارم از گریستنم ، از کوچکیم ، از زبونیم ، از خوار بودنم ، از ذلیل بودنم .

گریستم . از ته دل .

به یاد آن شعر :

هی فلانی زندگی شاید همین باشد .

یک دروغ ساده

دروغی که برای عده ای سهل ، برای عده ای سخت ، برای عده ای به اجبار و برای عده ای غیر قابل قبول باشد . ولی هست . همیشه بوده و خواهد بود.

خدانگهدارت همسفر!!!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 8069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها